تبليغاتX
خوش آمدید
شعر

(۱)

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

(
٢)
حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا

کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله
(
٣)
بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا

نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ، چيخاندا
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون
دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون
(
٤)
حيدربابا ، گوْن دالووى داغلاسين
!
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين
!
اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين
!
يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا

بلکه منيم ياتميش بختيم اوْيانا
 
(٥)
حيدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون
!
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون
!
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون
!
دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى

دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى
(
٦)
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى

عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار
(
٧)
حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز

عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى
(
٨)
حيدربابا ، ميراژدر سَسلننده

کَند ايچينه سسدن - کوْيدن دوْشنده
عاشيق رستم سازين ديللنديرنده
يادوندادى نه هؤلَسَک قاچارديم
قوشلار تکين قاناد آچيب اوچارديم 
(
٩)
شنگيل آوا يوردى ، عاشيق آلماسى

گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى
داش آتماسى ، آلما ،‌ هيوا سالماسى
قاليب شيرين يوخى کيمين ياديمدا
اثر قويوب روحومدا ، هر زاديمدا
(
١٠)
حيدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى

گديکلرين سازاخ چالان سازلارى
کَت کؤشنين پاييزلارى ، يازلارى
بير سينما پرده سى دير گؤزوْمده
تک اوْتوروب ، سئير ائده رم اؤزوْمده

ادامه سی وار...

 

ترجمه :

.......................................................

به نام خدا

(١)
حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
(
٢
)
حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک
باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک
ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن
(
٣)
چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشکار
بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنکه ياد کند بى گزند باد
گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد
(
٤)
حيدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
يک دسته گُل ببند براى منِ خراب
بسپار باد را که بيارد به کوى من
باشد که بخت روى نمايد به سوى من 

(٥)
حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟
(
٦)
حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود
(
٧)
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نيست که عمر است در گذر
نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم

ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم
(
٨)
ميراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشين

شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمين
از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين
بى اختيار سوى نواها دويدنم
چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم 

(٩)
در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن
با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !
در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم هميشه بارور از آن ديار شد
(
١٠)
حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها
پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها
چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است
وين شهريارِ تُست که تنها نشسته است

 


موضوع : اين شعر رو به شما دوستان تقديم مي کنم اول بخونيد بعد خوب فکر کنيد

-من وتو هيچ ندانستيم

 - که ان درخت تنومند روشنايي را

-کجا به خاک سپردنند 

- وبلور شسته هر واژه را ان چنان به خاک کشيديم که نداسته تردش کرديم 

-هرچند که خاک عزيز است  

-ولي خاک هم واژاه اي است چون ازادي

به ابر خواهند گفت و هم چونين به باد

-که اين فضا چه پليد است

-اسمان کوتاه

-من و تو لحظه به لحظه  بدين سياهي ملموز خوي گرفتيم

-کسي چه ميداند شايد که تمام روزنه ها بسته است

  -کسي را ديدم که مي گفت مي خواهد بماند

-کسي را ديدم که ميگفت مي خواهد بميرد

-چرا   من نمي دانم     چرا ؟

-کسي را ديدم که ميگفت مي خواهد بخندد

-ومن شادمانه به او خنديدم

شادمانه...

-کسي را ديدم که اسبش را مي خواهد وبذل ميخواند

-ومن شادمانه گريستم   

ودر يافتم که ميشود خنديد             

-ميشود در فضاي زندگي نفس کشيد   

-ميشود گفت زنده ام   ميشود گفت عاشقم

-عشق را عشق را ميشناسم 

-چه ميشد که مرثيه ميبود براي نصار محبت

-وانسان کمال خدا بود 

چرانه؟

چه ميشد دست من و تو پل محکم عشق ميشد براي تمامي دنيا  چرا نه؟

 

شاعر:؟   

خواننده:فريدون فروغي


اسب وحشی
نمی دانم چه کس خواهد آمد
و سرزمین بکر مرا فتح خواهد کرد؟
و کیست که
افسار این سپید بادپا را بدست خواهد گرفت؟
و در کدام روز شریف
و کدامین تشنه
با خون گلوی زخم خورده این اسب وحشی سیراب خواهد شد؟
 
و اکنون
تو
تو ای بزرگ سوار!
 من ترا به طلوع فردا فرا می خوانم
به عبوری نرم
چون نور
از روزن برگهای آکاسیا.


کوروش پرویز


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط محمد  |